قزاق های به شدت بادغیسی
قزاق های به شدت بادغیسی
این یادداشت را برای سایت افغانستان مونیتور نوشته بودم.
-
درهرگذاری از تیمچه، یکی دو ریش سفیدی قد بلند خوش پوش میدیدی که درکارچرم های روی دست خود اند. با چرخی بلند وچوبی. چرخی که گمانم به وسیله آن قیچی های خودرا بران تر می کردند.چرخ چوبی که چیزی شبیه چرخ گادی بود، همچنان می چرخید.منظم وپیوسته واصلا چرخ روزگار بود که میگذشت. گرد گردان به قول رودکی.
پیرمرد ها کم حرف وخاموش بودند. آنها مغازه ای نداشتند تا سامان واسباب کار خودرا در آن قرار دهند. تنها همین راهرو تیمچه قرارگاه شان بود. بیش تر درکار دوزنده گی کفش های نه چندان نو مردم این شهر کوچک وبرخی چرمگری های دیگربودند. اما گمان ام در ردیف کارهای مربوط به دوزندگی کفش “پسک” کردن کفش” کلاوش” روسی به ویژه در زمستان ها ، مشتری وخواهان بسیار داشت. این کفش های روسی ویژه زمستان بود وگرم وراحت وآماده با نا ملایمات روی زمین.
پیرمرد های قزاق اندرون تیمچه دراین شهر مشهور بودند. ما خردسالان نیز تقریبا همه روزه پیرمردهای قزاق شهر خودرا میدیدم. قزاق ها؟ قلعه نو ودر مجموع ولایت بادغیس همه اقوام درخود داشت وقزاق ها هم در همین ردیف سوالی برای بودن نداشتند. قزاق بودن وقلعه نوی بودن هردوتای اینها باهم بود واصلا هیچ وقت برای کسی این پرسش پیش نیامد که قزاق های داخل تیمچه از کجا آمده اند وآمدن شان بهر چه بود ،چه رسد اینکه به کجا می روند. اصلا رفتنی درکار نبود.
قزاق های اندرون تیمچه قلعه نوی به تمام معنا بودند. درکنار دیگر مغازه داران واهل کار وکسب تیمچه. از بساط قزاق ها که میگذشتی، در دو ردیف درون تیمچه مغازه های خیاطان شهر بود. خیاط هم دوزنده بود وقزاق هم. انگار نا خود آگاه تمامی دوسوی تیمچه را دوزندگان گرفته بودند ودوزنده ای این دو هم پیشه را به هم وصل کرده بود.شاید در ردیف فرازین وبالایی تیمچه مثلا رادیو سازی هم بود، اما تیمچه تنها به خیاط ها وقزاق ها مشهور بود.
نظم ونظام شهرکوچک چنین بنا یافته بود وانگار بنا نبود این مردم از چهار سوی فراهم آمده ازکنار هم دور شوند. چنین تصوری نبود وانگار جنگ وتجاوز شوروی وهزار ویک بلیه ی زمینی وآسمانی دست کم جامعه کوچک شهری را با متلاشی شدن روبرو نکرده بود. اما بلاخره جنگ از جایی در زندگی سر بر می کند. جنگ است وجاری . حتا یک جامعه کوچک جزیره شده هم درامان نخواهد بود.
به قول مرحوم امیر تیمور گرگان، قانون جنگ باید رعایت شود. ایشان در هنگام فتح شهری وقتی با بخشش خواهی بزرگان شهر برای جلوگیری از کشتار مردم روبرو می شدند، می فرمودند، قانون جنگ است وبنده نمی توانم هیچ تغییری در آن اعمال کنم. حالا هم شاید به تبع این قانون نانوشته جنگ ،جامعه کوچک در آستانه فروپاشی قرار گرفت. جامعه کوچک شهر قلعه نو از جنگ دور مانده بود اما جنگ خودرا به مردم این شهرک نزدیک کرد.جنگ شتاب داشت. خودرا رساند.
اما ازجنگ وتبعات جنگ همیشه خلاصه ای می ماند. خلاصه اش این است که مردمی به سرنوشتی دچار می شوند. جنگ شهر وکشور بود وهرکس ازگوشه ای باید فرا فرستاده می شد. قزاق ها اما چه شدند با تیمچه شان با چرخ ها شان با خیاط ها شان با مردم شان، با مشتریان شان، باهمسایه شان، با قلعه نوی ها شان با شهر شان ، با آب پاشی های اول صبحی چهارطرف ورودی تیمچه؟ قزاق های بادغیسی هم قاعدتا به دنبال گوشه ای امنی بودند. این گوشه ی امن کجا بود؟
“قزاق” می توانست در ذهن همشهریان در بادغیس نام کشور قزاقستان را به همراه داشته باشد اما چنین فکری نبود. آنان پایدار واستوار کنار چرخ های چوبی بلند خود در راهرو تیمچه ایستاده بودند.
انگار هرگز قرار نبود کسی آنها را قزاقستانی بداند. آنها مطلق قلعه نوی بودند وجزوی از مردم ومردم قرار نبود بدانند کشوری در همین حوالی بنام قزاقستان وجود دارد وممکن است که این کشور یکی دو دهه ای است از شوروی سابق استقلال گرفته اکنون زمین بسیار وشهروند کم داشته باشد. قزاقستانی که از قضا چند سالی است درکار گل وگندم وزمین وتوسعه است. در خشکسالی ها وهنگامه های کمک گندم به مردم بی نان ،گندم قزاقستان توسط دولت وخارجی ها خریداری می شد.
شاید امروز در راهرو تیمچه کسی نداند که این پیرمردان قزاق به کجا رفتند؟ اما برخی ها در اختلاط ها ویادکردهای خود از ولایت زادگاه از قزاق شدن دوباره قزاق ها خبر می دهند. آنان به قزاقستان رفته اند. به آنها شناسنامه ی قزاقستان داده اند،شناسنامه ی خارجی. چیزی که دست کم طی سی سال برای بسیاری از شهروندان افغانستان مهم بوده است. درکنار شناسنامه زمین هم داده اند. جوان های شان برگشته اند واز دوست وهمسایه تیمچه سابق برای سفر به کشور خود دعوت کرده اند.
قزاق ها قزاقستانی شده اند اما هنوز قزاقستانی به شدت بادغیسی اند. آینده را کسی چی می داند. وطن را که می سازدوکه تعریف می کند. ؟وطن قزاق ها کجاست؟ آلماتا یا قلعه نو؟!
یادداشت های نقیب آروین بادغیسی