X
تبلیغات
کارکلمه

کارکلمه



قزاق های به شدت بادغیسی
این یادداشت را برای سایت افغانستان مونیتور نوشته بودم.

-

درهرگذاری از تیمچه، یکی دو ریش سفیدی قد بلند خوش پوش میدیدی که درکارچرم های روی دست خود اند. با چرخی بلند وچوبی. چرخی که گمانم به وسیله آن قیچی های خودرا بران تر می کردند.چرخ چوبی که چیزی شبیه چرخ گادی بود، همچنان می چرخید.منظم وپیوسته واصلا چرخ روزگار بود که میگذشت. گرد گردان به قول رودکی.

پیرمرد ها کم حرف وخاموش بودند. آنها مغازه ای نداشتند تا سامان واسباب کار خودرا در آن قرار دهند. تنها همین راهرو تیمچه قرارگاه شان بود. بیش تر درکار دوزنده گی کفش های نه چندان نو مردم این شهر کوچک وبرخی چرمگری های دیگربودند. اما گمان ام در ردیف کارهای مربوط به دوزندگی کفش “پسک” کردن کفش” کلاوش” روسی به ویژه در زمستان ها ، مشتری وخواهان بسیار داشت. این کفش های روسی ویژه زمستان بود وگرم وراحت وآماده با نا ملایمات روی زمین.

پیرمرد های قزاق اندرون تیمچه دراین شهر مشهور بودند. ما خردسالان نیز تقریبا همه روزه پیرمردهای قزاق شهر خودرا میدیدم. قزاق ها؟ قلعه نو ودر مجموع ولایت بادغیس همه اقوام درخود داشت وقزاق ها هم در همین ردیف سوالی برای بودن نداشتند. قزاق بودن وقلعه نوی بودن هردوتای اینها باهم بود واصلا هیچ وقت برای کسی این پرسش پیش نیامد که قزاق های داخل تیمچه از کجا آمده اند وآمدن شان بهر چه بود ،چه رسد اینکه به کجا می روند. اصلا رفتنی درکار نبود.

قزاق های اندرون تیمچه قلعه نوی به تمام معنا بودند. درکنار دیگر مغازه داران واهل کار وکسب تیمچه. از بساط قزاق ها که میگذشتی، در دو ردیف درون تیمچه مغازه های خیاطان شهر بود. خیاط هم دوزنده بود وقزاق هم. انگار نا خود آگاه تمامی دوسوی تیمچه را دوزندگان گرفته بودند ودوزنده ای این دو هم پیشه را به هم وصل کرده بود.شاید در ردیف فرازین وبالایی تیمچه مثلا رادیو سازی هم بود، اما تیمچه تنها به خیاط ها وقزاق ها مشهور بود.

نظم ونظام شهرکوچک چنین بنا یافته بود وانگار بنا نبود این مردم از چهار سوی فراهم آمده ازکنار هم دور شوند. چنین تصوری نبود وانگار جنگ وتجاوز شوروی وهزار ویک بلیه ی زمینی وآسمانی دست کم جامعه کوچک شهری را با متلاشی شدن روبرو نکرده بود. اما بلاخره جنگ از جایی در زندگی سر بر می کند. جنگ است وجاری . حتا یک جامعه کوچک جزیره شده هم درامان نخواهد بود.

به قول مرحوم امیر تیمور گرگان، قانون جنگ باید رعایت شود. ایشان در هنگام فتح شهری وقتی با بخشش خواهی بزرگان شهر برای جلوگیری از کشتار مردم روبرو می شدند، می فرمودند، قانون جنگ است وبنده نمی توانم هیچ تغییری در آن اعمال کنم. حالا هم شاید به تبع این قانون نانوشته جنگ ،جامعه کوچک در آستانه فروپاشی قرار گرفت. جامعه کوچک شهر قلعه نو از جنگ دور مانده بود اما جنگ خودرا به مردم این شهرک نزدیک کرد.جنگ شتاب داشت. خودرا رساند.

اما ازجنگ وتبعات جنگ همیشه خلاصه ای می ماند. خلاصه اش این است که مردمی به سرنوشتی دچار می شوند. جنگ شهر وکشور بود وهرکس ازگوشه ای باید فرا فرستاده می شد. قزاق ها اما چه شدند با تیمچه شان با چرخ ها شان با خیاط ها شان با مردم شان، با مشتریان شان، باهمسایه شان، با قلعه نوی ها شان با شهر شان ، با آب پاشی های اول صبحی چهارطرف ورودی تیمچه؟ قزاق های بادغیسی هم قاعدتا به دنبال گوشه ای امنی بودند. این گوشه ی امن کجا بود؟

“قزاق” می توانست در ذهن همشهریان در بادغیس نام کشور قزاقستان را به همراه داشته باشد اما چنین فکری نبود. آنان پایدار واستوار کنار چرخ های چوبی بلند خود در راهرو تیمچه ایستاده بودند.

انگار هرگز قرار نبود کسی آنها را قزاقستانی بداند. آنها مطلق قلعه نوی بودند وجزوی از مردم ومردم قرار نبود بدانند کشوری در همین حوالی بنام قزاقستان وجود دارد وممکن است که این کشور یکی دو دهه ای است از شوروی سابق استقلال گرفته اکنون زمین بسیار وشهروند کم داشته باشد. قزاقستانی که از قضا چند سالی است درکار گل وگندم وزمین وتوسعه است.  در خشکسالی ها وهنگامه های کمک گندم به مردم بی نان ،گندم قزاقستان توسط دولت وخارجی ها خریداری می شد.

شاید امروز در راهرو تیمچه کسی نداند که این پیرمردان قزاق به کجا رفتند؟ اما برخی ها در اختلاط ها ویادکردهای خود از ولایت زادگاه از قزاق شدن دوباره قزاق ها خبر می دهند. آنان به قزاقستان رفته اند. به آنها شناسنامه ی قزاقستان داده اند،شناسنامه ی خارجی. چیزی که دست کم طی سی سال برای بسیاری از شهروندان افغانستان مهم بوده است. درکنار شناسنامه زمین هم داده اند. جوان های شان برگشته اند واز دوست وهمسایه تیمچه سابق برای سفر به کشور خود دعوت کرده اند.

قزاق ها قزاقستانی شده اند اما هنوز قزاقستانی به شدت بادغیسی اند. آینده را کسی چی می داند. وطن را که می سازدوکه تعریف می کند. ؟وطن قزاق ها کجاست؟ آلماتا یا قلعه نو؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 20:55  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

سلام استاد. این نامه را به خاطر ادبیات ومسایلی از این دست ننوشتم.سال وسالهایی است پاک پی از این حوزه به دورم. وقتی هم اهل ادبیات بودم سلیقه ی جوانک نو به دوران رسیده ،درحوزه ادبیات، با شما متفاوت بود.همیشه هم به جد وطنز براین تفاوت تاکید کردیم.

.دراین چند سال اخیرشاید بارها میخواستم اعتراف کنم. اصلا به اعتراف نیازی نبود وشما به تر از من براین حقیقت واقف بودید.من در ادبیات سربرکردم ولی دیگر ثانیه ای از احوالم بی فرورفتن در لجن نماند.من نه از سر ذوق که بنا بر تقدیر راه دولت ودیوان گرفتم.این راه وراه ها وراه چه های دیگر مرا از ادب وادبیات دورکرد .دراین مسیر سهمگین ودر این خط زمانی هیچ چیزی متوقف ام نکرد . همچنان در لجن پیش رفتم. هیچ صدایی مرا به خود نیاورد. لختی، درنگی،دقیقه ای.... توقف نبود. دراین "مقام" احتمالا شرمی پنهان ، از رویاروشدن با اهلان پرهیزم میداد. رخی که به سیلی سرخ داشتم.مبادا سری آشکار بیشتر به دیدآید.

این " بی خودی" مرا تا درگاه زوال وپست ترین سطح سقوط به پیش راند.حالا میخواهم دست کم به شما اعتراف کنم . اما نمی توانم استاد. سخت است. اعتراف بزرگی می خواهد, اعتراف وارستگی وغیرت میخواهد. من اما تمام شدم ،چیز دندان گیری برای تظاهر به این توانایی ندارم.با کلمه ها هی بازی میکنم استاد. این بازی از آن بازی های زبانی نیست که به شوخی می گفتید. هی دل دل میکنم، دغدغه دارم که بگویم اما زبانش نیست استاد، جراتش نیست.

من این سالها را دراین محیط حول گذشتاندم.حولی مستمر ومدام که جانی را به لاشه ای بی خاصیت بدل میکند.این ده سال انگار زمینه آزمون بود. آزمون ماندن ، بودن، اندکی پاکیزه گی,... ولی نشد استاد بخدا...هیچی نشد.

من اصولا نگران ادبیات نیستم استاد.چه مردمی که ادبیات بخواهند وبه چیزی از این قبیل نیاز داشته باشند،خود دست به تولید ادبیات می زنند. دغدغه من ادبیات نیست.دغدغه ی من خود زندگی وکیف وکانش هم نیست. زندگی به راه خود می رود ومی گذرد. دغدغه من ختم یک گوهر مهم و ته کشیدن اندک مایه ای ازپاکی  درچهاراطراف من است. این گوهر در نسل شما ودست کم درحلقه رفیق های شما بود وهست.درمن نیست استاد. شما نیم قرن به دنبال ادبیات...، نه اصلا ادبیات مهم نیست استاد، شما نیم قرن به هیچ جاذبه ای سرخم نکردید ولی من تمام کارم این است استاد.

شما توانستید این مسیر سخت را پیاده واستوار بر قدم های متین خود به پیش بیایید ولی من نتوانستم . همان گونه که از جاده مجیدی پس ازچاشت ها موقر ومتین به سوی انجمن ادبی هرات می آمدید، همان گونه کل مسیر را طی کردید.این مسیر باید پیموده می شد ولی شما خوش پوش،موقر وبی توقع ومنت طی کردید. شما چگونه این پیمانه از شرافت را از خود ودرخود داشتید ولی من ندارم استاد. آیانسل شما شریفانه تر ازما از کنار زندگی نگذشته است؟فشرده ی اعتراف من این است استاد.!مرا چی کار به ادبیات ویحتمل حدود وثغور اعجاز کلام شاعری در کجای تاریخ؟

آن کاکگی ودامن ترنکردن به این همه لودگی وآلوده گی توانایی میخواهد.دلیری ومردانگی میخواهد ،نمی گویم" ما" ولی من که میدانید ندارم استاد.

کی این همه را شرح دهد. این تمیز وتفاوت را شرح دهد وطوق لعنت بندگی بدین " منوال" را لختی به دور اندازد. جامه آلوده به هزار آلاینده بربکند واز این همه جام وجامه دگر کردن بپرهیزد استاد.؟

شرمیگنم بخدا. از این جان آلوده بیزارم.جانی که در برابر شکوه و شوکت پاکی شما هزار بار سر تعظیم فرود می آرد. این اعتراف را جدی بگیرید استاد.

من به خاطر رفتن شما،بنابرقاعده برخورد در برابر رفتگان، درحوزه ادبیات کوتاه نمی آیم. اگر هنوز درگیر ادبیات بودم، هنوز سرناسازگاری داشتم ولی حالا به چیزی مهم تر از ادبیات نگران ام.با شما چیزی بیشتر از ادبیات دراین زندگی بود وبراین منوال، حجمی گسترده تر وبه تر از ادبیات از زندگی رفته است. من نگرانم اینم استاد. ایستاده گی دراین موضع تواضع و سربلندی را درکسی نمی یابم.درخود ذره ای نمی یابم استاد.خسته تان نکنم، این بیماری، این زندگی ، این مرگ به پیمانه ی بی پایانی خسته تان کرد. یک اعتراف دیگر هم دارم ونقطه پایان. خیلی دوست تان  بخدا استاد.

نقیب آروین

کابل هفتم سرطان 1391

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 17:49  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

بایاد محمد قاضی زاده وجاوید نورزاد

می نویسی که آب یعنی این

می نویسی شراب یعنی این

می نویسی  که عشق یعنی آن

می نویسی حساب یعنی این

می روی زندگی شروع شده

می روی انتخاب یعنی این

چار سویت هزار ویرانی

چار سویت خراب یعنی این

زنگ می آید ودرنگی نه

زندگی وشتاب یعنی این

زنگ، گوشی به لرزه می افتد

الغرض  اضطراب یعنی این

خنده دار است زندگی یانه

خنده دار اس... جواب یعنی این

صبح بیدار می شوی با چه

خوب شب شد... وخواب یعنی  این

شعربی مزه می نویسی که

مزه، رنگ ولعاب یعنی این

گفتنی ها تمام شد یاهو

حرف فصل الخطاب یعنی این

 ۲دلو۱۳۹۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:45  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

 

جوان چپ همشهری ما وباقی قضایا.

پشت گوشی صدای جوانی بود که برآشفته بود ونخستین پرسش اش اینکه این طرف خط چه مقدار به" انسانیت "توجه  دارد واینکه: "می خواهم بدانم انسانیت چقدر در زندگی شما جای دارد. "...ما هم دیگر را ندیده بودیم واو مرابنام میشناخت. مساله وپرسمان اساسی جوان که خودرا همشهری من معرفی کرد این بود که چرا روی سبزه های احتمالی پارک تخت صفر درشهرهرات، ملت آشغال انبار می کنند ومن وما ( به عنوان رسانه دولتی)چرا این مساله را پوشش خبری نمی دهیم وبرنامه ای برای آگاهی دهی شهروندان راه نمی اندازیم.

 اصولا پاسخ" اداری" من این بود که شما آقای جوان همشهری به خاطر تنها یک مساله روزمره وعادی ، بدون اینکه کسی را بشناسی به او اتهام تغافل وبی خبری از "انسانیت" می بندی. من کارم را مانند " همکاران " ام بلد بودم. جوان پس از پایان گفتگو دوبار زنگ زد که عذرخواهی کند ومنظورش توهین نبوده است. در زنگ دوم به گمانم از اوخواستم همدیگررا ببینیم وفردا سروقت در اتاق باز شد وجوانی رعنا آمد. من هستم.!

 درنخستین جملات گفت که میداند که کاپیتالیزم مسلط بر این دولت، جایی برای اندیشدن به" انسانیت" باقی نگذاشته است ولی بازهم او تلاش میکند که کسی به انسانیت بی اندیشد. داغ بود وانگار جوانی" چپ "دردهه چهل که می خواهد جهان را از این رو به آن روکند.کمی که بیشتر حرف زدیم جوان مدافع چپ وکتاب خوان ودوستدار طبیعت وارد گفتگوی خودمانی تر شد. ابتدا داغ از چپ دفاع می کرد وبعد که روی مثال های شوروی وکوبا وبرخی کشورها سخن دور زد به ساده گی گفت که درست است که نظام های این چنینی نیز آرمانشهر بشری نساخته اند اما بشر پیوسته درحال تقلا وتلاش برای تغییر باید باشد واین تنها راه ممکنه است.

-

سرزمین گوجه های سبز ، رمان خانم  هرتامولر نویسنده رومانی- آلمانی را همین شب وروز میخواندم. رمان شرح شاعرانه ای از این نوع نظام هایی است که در سایه آن ، انسان از سایه خودهم می ترسد. نظام هایی که به پوسیده گی خود و روح جامعه زیر سایه خود می انجامند ودراین جهان درحال تغییر، تا همین چند سال پیش یکی پی دیگری فروپاشیدند وهنوز هم این گوشه وآن گوشه ی دنیا نمونه های آن باقی است.

رمان در روایتی شاعرانه واستعاری زندگی زیر سایه قدرت نیکولای چاوشیسکو را شرح میدهد. حکومتی که نمونه افغانی آن را مانیز به برکت نظام بزرگ کارگران جهان متحد شوید، لمس کردیم وتا حالا از دود وآتش اش، پس از سی سال فارغ نیستیم.افغانستان هم عینا وعملا روزگاری سرزمین گوجه های سبز بود وما چه بسا بیشتر از رومانی ودیگر اقمار اتحاد شوروی از سایه وسیطره حکومت کارگران جهان متحد شویم، زخم دیدیم.

 " مشکل" مضاعف ما این بود که ما چنان به مواجهه ومبارزه برآمدیم که نه از تاک نشان ماند ونه از تاک نشان. وکلا ودربست شوروی نماند ودیوار برلین نماندو...

-

سرزمین گوجه های سبز را همین دقیقه تمام کردم وشروع کردم به نوشتن این سطرها.

-

 دیشب دوستی از تهران به سفارش من چند تا کتاب آورده بود ویکی درمیان شان یادداشت های ژوزه ساراماگو نویسنده کوری بود . همان کتابی که از وبلاگ نوشت های او فراهم آمده است. بیش از پنجاه صفحه از کتاب اورا دیشب خوانده ام.

نگاه ژوزه ساراماگو در سال های پسین حیات نگاهی معترضانه به جهان سرمایه داری والقصه ایالات متحده امریکاست. درنامه ای که او وچند تن دیگر می نویسند ،‌می خواهند شریک جرم این همه تباهی درجهان نباشند. مشکلات اقتصادی جهان و حرف های جورج دبلیو بوش ساراماگورا عصبانی میکند. درجایی می نویسد که درقانون اساسی پرتقال رویکرد سوسیالستی تذکار یافته است بدون اینکه به آن توجهی شود  ویا اینکه او در گفتگو با یک روزنامه،" چپ "را با کلمات زشت خطاب قرار میدهد وهیچ چپی ای صدای اعتراض بلند نمی کند. او با ظرافت این سخن را به میان می آورد. میخواهد با لحن تند به چپ آنها را بیدار کند ووقتی صدای اعتراضی نمی شنود، اعتراض اش طعم تلخی میگیرد.اعتراضی که تا آخرین روزهای حیات در برابر جهان سرمایه داری ولجام گسیختگی این دنیا ادامه داشت. او" انسانیت" را در معاملات قدرت وثروت کشورهای بزرگ ویا بزرگان کشورهای سرمایه داری طرح می کرد واینکه آنان در بحران اقتصادی جهان به جای اینکه به نجات انسان بی اندیشند به چیزهای دیگری می اندیشند او از اقتصاد دانی می گوید که حرف دل اورا زده است. این اقتصاد دان در گفتگوی تلویزیونی گفته بود چطور است که برای جلوگیری از سقوط بانکها اینهمه پول سرازیر می شود ولی اگر صدهزار انسان در افریقا از گرسنگی بمیرند، پولی نیست.سارماگو یک چپ بود ویک چپ گرا مرد....

..................

به دو مساله وبه روایتی به دو پرسمان فکر میکنم. جهانی را که در سرزمین گوجه های سبز توسط هرتامولر روایت می شود. جهانی که" انسانیت" به روایت جوان همشهری ما نه زیر سیطره " کاپیتالیزم" که عکس آن له می شود .

جهانی که در یادداشت های سارماگو روایت می شود ودرآن " انسانیت" به راستی زیر سایه سهمگین سرمایه داری له می شود.

....

دوباره میخواهم گفتگوی خودرا با جوان همشهری  ام که مانند شخصیت های رمان کوری سارماگو نامی ندارد،مرور کنم.

-         می خواهم بدانم در زندگی شما برای " انسانیت" جایی هست؟او می گفت. همشهری ای که باحرارت از چپ دفاع میکرد اما حرارت اش در میانه های گفتگو ته نشین شد.نه از چپ به عنوان سازنده وبرسازنده آرمانشهر میتوانست دفاع کندونه سرمایه داری که دشمن او بود. حرف آخر او این بود که انسان کاری جر تقلا وتلاش ندارد. باید برود وحرکت کند وجایگاهی احتمالا به تر برای زیست بسازد".انسانیت" را بسازد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:33  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

چند تا لیموی تازه کابلی

قرار نیست همیشه خبر تکان دهنده ای برای نوشتن وگزارش وگذاردن باشد. مثلا اینکه پناهجویان افغان درراه بهشت موعود...بارگاه گشایی برادران طالب ما درقطر...ویا مسایلی از این دست را هی در فیس بوک و میس بوک بنویسی تا خلق الله کیف کنند. یا اینکه دنباله های فقر و وحشت درمانده گان وواماندگان وهموندان وهموطنان را در زمین وزمان ویوتوب وجزآن به قول علما وعربا، رد یابی کنی وبگذاری پیش چشم همگان ، برادر ویا خواهر محترمه ! ما دنبال یک ثانیه ، یک آن هستیم که زندگی را ببینیم .اصلا ما دنبال چند تا لیموی کابلی هستیم, چند تا لیموی خوش رنگ .

همین امشب ساعت های هشت درحالی که تن خسته واز جان افتاده را به زور وزاری از دفتر بیرون می کشیدیم، در راهرو دهلیز دفتر دریافتیم که دراین اتاق میهمانان کابلی ما هستند . میهمان دفتر ودرکار ساخت ساختمان تازه اداره. گفتیم پیش از " اخراج" از دفتر سری به میهمانان بزنیم تا نگویند هراتی وبادغیسی وغیره ذالک، میهمان نمی نوازند .

انگشتی به در زدیم. بفرمایید! وداخل رفتیم که سه میهمان ما ،جمع شان جمع وبخاری گک شان به گفته کابلی ها روشن وقصه های مسافرانه می کنند. تازه نان خورده بودند واصرار وافری فرمودند که نان اضافی داریم وبخور واز آنان اصرار واز ما انکار ... که باید تن وروان خسته را به گرمایی ویله دادن در گرمای زمستانی می سپردیم که بازهم به قول کابلی ها: آتش به زمستان زگل سوری به!

چند جمله وکلمه ای در باب کار وغیر کار حرف زدیم واز شدت خستگی هی آماده ی بیرون شدن بودم. میهمانان گفتند خی نان نمی خوری میوه بخور وما هی بر طبل رفتن میکوبیدم. یکی پشت پرده رفت ودو میهمان دیگر از او خواستند که خی لیمو بیار برش! لیمو ره از کابل آوردیم کتی خود... چند تا بگیر... لیموی روشن, با رنگی خواستنی.. همیشه از لیمو خوشم آمده، به میهمانان هم گفتم. نه اینکه الزاما به گفته هراتی ها "لیمو خور" باشم. اما از کلمه لیمو خوشم می آید چه رسد به خود لیمو که خیلی حس زندگی دارد.

 لیمو ها را آوردند وچند تا لیمو... پنج یا هفت دانه لیمو به من دادند. لیمو ها را در کف هر دو دست گرفتم ودر تاریکی صحن دفتر با دست پر بیرون شدم. شاید فکر میکردم اگر سرباز  همچنان در سرما ایستاده باشد، لیمو ها را به او بدهم. یا به اوهم لیمو بدهم، اما در همان چند ثانیه معلوم ومعین بود که اگر تمام سربازان جهان به زور هم میخواستند لیمو ها را از من بگیرند , نمیدادم. حسی که در لیمو ودر دهش وبخشش لیمو بود, یک بخشش ومهر کاملا بومی وافغانی بود, بخششی که از تو یک کودک می سازد, کودکی که حاضر نیست لیموهای" خودش" را حتا با یک عالم لیموی تازه عوض کند. این یعنی مهر وطنی, بخشش وطنی, دوستی وطنی ولیموی تازه وطنی!....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:1  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!

 

ازپشت کلکین  دفتر، یک تصویر  ثابت می بینم. تصویر همیشه وهمه روزه . درختان ناجوی بلند وبلند هرات، چندان بلند که همقد ساختمان قدیمی وباشکوه ولایت هرات اند و گاه در طبقه سوم هم که نشسته باشی قد ناجو از کلکین بالاتر وفراز تر است. این ناجو ها چندان درهم تنیده اند که فاصله وخلایی کمتر دیده می شود .مگر سبزی ، سبزی تیره،‌چهار فصل سبزی وبه گفته عاصی سبز همه موسم ها. اما این فاصله های کم وکم بر، تکه تکه آبی روشن آسمان را نشان میدهند.این دورنگ هم درکنار هم، عرض شود که   بسیار چشم نواز ودیدنی وخواستنی است. این برش ، این نمایش ناخواسته طبیعی، درچند لخت ولحظه روبرویت یک شکوه بزرگ ودست یافتنی را قرار میدهد.فقط چند ثانیه،چند دقیقه، لختی ودرنگی. از سر اتفاق می ایستی واز سر اتفاق دربرابر این شکوه محو ومات می شوی. بی اینکه جز برنامه های زندگی ات باشد واصلا دیدن وتماشا وذوق تماشا درتو باشد.حال آن که به گفته جناب اخوان ثالث: هی فلانی زندگی شاید همین باشد.

×

ما شهروندان سرزمین عزیز افغانستان اگر قرار باشد کارومدار های روزمره ی خودرا بنوسیم ، خیلی " سرنوشت" عجیبی است . شاید هیچ یک ما حاضر نباشیم تمامی اتفاقات یک روز خودرا حتا مرورکنیم.مثلا خود اینجانب از صبح تاحالا هرچه کرده ام،از انجام وظیفه کاری تا انسانی و شخصی وتاکسی، تنها همین اتفاق ،دیدن این تکه تکه های آبی آسمان  از لای درختان سبزسبز ناجو به گفته مردم ما، برما " حلال" وباقی ومتباقی همه بی حاصلی وبی ثمری بود.

این از دیدنی ها بود و"دیدنی" ویا ندیدنی های دیگری هم بود. با این تاکید که "دیدنی" در گفتار عامه هرات همان" سرنوشت  وتقدیر و...از این قبیل نیز هست.

مثلا از صبح حدود شصت تا هفتاد زنگ به من آمده که البته برخی از این زنگ ها نیز تنها زنگ زده اند وبا این پاسخ روبرو شده اند که شماره ای را که شما دایر کرده اید، فعلا مصروف می باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید....

افراد مختلف هم به من کار داشتند ویا من به آنها کار داشتم.خیلی از این کارها" شد" وخیلی از این" کارها" هم نشد. دراین میان ودرمیانه تزاحم وتراکم حرکت روزمره یک آدمی زاده دراین شهر وکشور، تنها " اتفاقی" که دیدم همان تکه تکه های آبی آبی آسمان در میانه درختان سبز سبز ناجو بود و دو چیز،‌دوکس، دواتفاقی را که ندیدم. اینها یند. البته شاید خیلی " چیز" های دیگر دیده ویا ندیده باشم .

-          مثلا پیرزنی که ازمن کمک میخواهد تا از حق دخترش در برابر زورگویان در دفاتر عدلی وقضایی دفاع کند. این پیرزن یکی دوسالی است که می آید ومی رود تا از حق دخترزندانی خود دفاع کند. نه کسی را میشناسد ونه کسی اورا می شناسد.حتا زبان فارسی را نمی فهمد.

گاهی با شوهر پیر خود می آمد وگاهی هم شبانه در مسجد دفتر میخوابیدند. راه شان به خانه های مهاجران داخلی دور بود.راه شان به گرفتن حق وحقوق هم چندان نزدیک بود ،‌چندان که تاحال با وجود آزادی دختر، باید بدود و بدود. نزدیک های چاشت در دروازه دفتر دیدم که منتظر من است ومن هم باید جایی می رفتم ، قرار شد باز شنبه بیاید واحتمالا روزهای پیاپی دیگر. حالا دیگر پیرمردش نمی آید، چون زبانش قفل شده است. از" غیرت" زبانش بند آمده است. گاهی همکاران من اورا تا شفاخانه می رساندند، دیگر قدرت آمدن هم ندارد. درحالی که به سرعت به طرف موتر میر فتم با خاله برابر شدم که احتمالا چند ساعتی است منتظر بوده،همزمان که میخواستم درچند ثانیه به " خاله" بفهمانم که... حالا چاشت پنج شنبه است ...من هم درحال رفتن وهیچ اداره ای باز نیست وتازه روزهایی هم که باز بودند، برای  توحرفی برای گفتن نبود،به من زنگ آمد ودوتا از همکاران ما که برای ساخت ، ساختمان اداره از کابل به هرات آمدند، سررسیدند ودرهمان چند لحظه ی اینچنینی از پیش " خاله" فرار کردم.

تا از خاله با عجله جدا شدم،بچگک دویده  خودرا به موتر رساند.

-          به  بچه گک هم فهماندم که کار دارم وبعدا. بچه گک حالا شاید دوازده ساله یا بیشترک باشد. چند سال پیش خیلی خرد بود. کفش رنگ میکرد وبه روزنامه اتفاق اسلام می آمد. وکفش روزنامه نگاران سانتی مانتال را رنگ می کرد.روزنامه نگاران اما شاید خیلی های دیگر را رنگ می کردند. پدرش به ایران به کارگری رفته ومادروچند کودک را برای او  جا گذاشته بود. حالا هم که برگشته معتاد است وخیر وخلاص. بچه گک به دنبال کار میگردد. نامش را هم فراموش کردم.به بچه گک چنان با بی اعتنایی وعجله گفتم که کار دارم که احتمالا تصویر من، شبیه تصویر چنگیز در ذهن او حک شده است.

حالا درپایان برای اینکه این نوشته یک پایان بندی شاعرانه ورمانتیک داشته باشد، دوباره یا باید تصویر ناجوهارا تکراراً بگذارم اینجا تا گرد ملال بزداید وحتا خاطر نویسنده را مکدر نکند ویا جکی، حرف خنده داری، لحن شاعرانه ای... چیزی اضافه کنم تا نوشته بلاخره آبرومند باشد اما هیچ چیز نیست ٰ‌تنها اینکه تصویر آبی آبی آسمان از لای درختان ناجو اصلا یک حس شاعرانه نیست میتوانید بیایید زنده ببینید ،جک تازه هم یادم نیست تنها به قول اخوان:هی فلانی، زندگی شاید همین باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:58  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

هیچ مرگی واقعی تر از مرگ بروسان نیست

شام امروز ابراهیم امینی از بروسان خبر داد. این خبرواساسا خبربروسان به من پس از سالها  رسید. از سالهایی که بروسان در مشهد بود وما درمشهد بودیم وجمعیتی بزرگ مهاجر درمشهد بود. او هم هراز گاهی به مرکز دردری می آمد وشعری میخواند وبا همه رفیق بود وزود رفیق می شد وما هم باهم رفیق شدیم.از این سالها ، سالهایی گذشت واین وقت ها  چند بار خیلی به یاد بروسان افتادم ودر فیس بوک وانترنیت چند باری به جستجوی او برآمدم وجز شعرها وخبرهایی از او خودش را نیافتم.یکبار در مجله ای که گمان کنم " دریچه" بود، مطلبی خوانده بودم از نویسنده ای بنام کاظم امیری.نوشته ای درمورد کتاب هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی واین نوشته ونویسنده آن همواره با من مانده بود. درافغانستان این سالها درگوگل به جستجوی کاظم امیری برآمدم ورسیدم به سایت عباس معروفی نویسنده قدر ایرانی که از درگذشت آن نویسنده خبری بود ودرگذشتی بدین صورت که پس از روزها  همسایه ها می بینند از صاحبخانه خبری نیست وپولیس درمی گشاید ونویسنده ای می یابد که اعلام ختم نوشتن کرده است واین بار نیز تا من به جستجوی رضا بروسان برآمدم، این خبر آمد.خبری که  واضح، شفاف، خشن وحقیقی تر ازهر حقیقتی خودرا آشکار میکند وهیچ حسی از حس مرگ عمیق تر وواقعی تر نیست.

درگذشت رضا بروسان با خانم وکودکش حقیقی ترین وتلخ ترین مرگ ممکنه است .رضا بروسان جدا از اینکه شاعری عزیز بود یک رفیق ، یک رفیق ساده وپاک ودوست داشتنی بود. با بروسان در مرکز دردری آشنا شدم . چندی بعد در دفتر مجله میهن ، جایی که من کار میکردم، رضا بروسان رفاقت خودرا ادامه داد وهمواره رفت وآمد داشت. رضا بروسان وزینب صابر بانوی شاعری که از او هم دیگر خبر ندارم از نخستین دوستان شاعر ایرانی بودند که به این دفتر می آمدند. کمی بعد تر بروسان ازمن خواست تا جایی برای نشست های ادبی بچه های شاعر خراسانی مهیا کنیم واین جا در دفتر مجله میهن که بخش فرهنگی دفتر شهید احمد شاه مسعود بود ،معین شد.

بروسان از دوستان شاعر هموطن وخراسانی خود دعوت کرد وآمدند وباهم قرار نشست هفتگی شعر را گذاشتیم واین نشست ها شروع شد ودوام کرد. گروهی از شاعران جوان خراسان هر هفته در دفتر مجله میهن در خیابان بهشتی 36 جمع می شدند. شعر می خواندند . این جمع دست کم بین سی تا پنجاه تن از شاعران خراسانی را در برمیگرفت.از آن میان تنها سعید شاد را در فیس بوک یافتم .واز این جمع تنها سید عاصف حسینی وپامیر پارشهری... وهراز گاهی سامی ورضا عظیمی ومن از جمله افاغنه بودیم .کمی بعد تر مارال طاهری ومریم ترکمنی... هم به این جمع اضافه شدند. هارموینه ای شکسته هم داشتیم . گاهی آخرهای جلسه شهر آوازی هم بود . یک دختر شاعر بود که نامش برعکس نام یدالله رویایی بود. رویا یدالله گمانم شیرازی بود وآوازی بسیار موثر داشت....

بروسان پای ثابت این نشست بود واصلا این نشست ها به سفارش بروسان وبه دلیلی دوستی که با ما داشت دردفتر این مجله برگزار می شد. وروزهای دیگر هفته نیز می آمد وگاه زینب صابر هم بود، گاه خانمش وفرزند کوچکش مرتضی را هم می آورد. ما میزبان او بودیم وگاه تا آخرهای روز حرف میزدیم وشعری وچایی.....

 بروسان از متن جامعه و پایین شهر مشهد به میان حلقات ادبی خراسان وسپس ایران آمد واین خوی ومنش او که ساده گی وبرخورد ویژه ای را به همراه داشت با او بود چه درشعر وچه دراختلاط ها وگپ وگفت ها ی دوستانه.آن وقت ها تازه مجموعه " احتمال پرنده را گیچ می کند" از او انتشار یافته بود.در بروسان نوعی شیدایی وخوی گریزنده گی بود. این خوی آمیزه ای از ویژه گی های مردمان پایین شهر بود باشاعرانگی طبیعی ای که دراو وبا او بود. خیلی اهل " مبادی آداب " نبود ودر بحث ونظرهای نشست های هفتگی نیز به روش خود وبا همین خوی وخلق شاعرانه وساده وبی پیرایه خود حضور می یافت. "شعر خوب را خوب میگفت واز شعر بد ، حالش به هم میخورد...." خیلی هم دنبال این نبود تا با ارجاع به هزار ویک متن خوانده ونخوانده که به ویژه در آن سالها مد بود، برای حرف خود پشتوانه وضمانت پذیرش بیابد.درزندگی عادی خود هم همین بود.دراین سالها بروسان بیشتر از اینکه با دوستان ایرانی باشد با رفقای افغانستانی خود بود.وقتی میگفت دوستت دارم یک جمله تکراری وبی معنی ومتعارف برای او نبود، این دوست داشتن محکم وصمیمی بود.با خودش وبا پیرامونش به قول دوستان ایرانی روراست بود.درجریان نشست های هفتگی چند هفته غیبت داشت وباری درمیانه جلسه سررسید. گفتیم کجا بودی؟ گفت به خدا اینها از من دیوونه تر اند، این کارکن های  بیمارستان یا تیمارستان را میگم.گویا دراین مدت شاعر را آنجا برده بودند تا دل وخوی جنون زده اش را عمارت کنند.وشاعر از همانجا مستقیم به نشست دفتر میهن آمده بود. باری در همین روز یا روزی دیگر من از بروسان میگفتم وبا صدای بلند گفت" نقیب تورو خدا یک کم ازم تعریف کن خیلی وقته کسی ازم تعریف نکرده..."

 یک شعر داشت درهمان دفتر" احتمال پرنده را گیچ میکند" که گمانم این طور بود... داره دلواپسی آینه آبم میکنه/ داره بارون تو چشات خونه خرابم میکنه... همیشه این بیتش ورد زبانم بود واو همیشه میگفت... ولش کن تورو خدا اینقد اینو نخون...بروسان یک غزل هم گفته بود ... یک پلک سرمه ریخت که بیدل کند مرا ... وگلشهر گونه های تو افغانی ام کند.... بعد ها به دلیل تعطیلی دفتر مجله وکوچ ما به کنسولگری افغانستان در مشهد این نشست نیز به خیابان آخوند خراسانی کوج کرد. درکنسولگری افغانستان نشست ها بیشتر شد .شاعران ونویسنده گان افغانستان نیز می آمدند. بهانه هایی برای جمع شدن دوستان پیدا میکردیم.بروسان دریکی از همین شب شعر ها این غزل را خواند وبه من تقدیم کرد. بعد ها بچه ها با بروسان شوخی میکردند که این شعر را به چند نفر تقدیم میکنی؟ شعری بود که حس بروسان به این گوشه واین گونه ی دیگر خراسان افغانستان بود.درآن نشست ها خیلی از اهل ادبیات افغانستان وایران می آمدند وحتا کسی مثل جناب جنید که معمولا کمتر آفتابی می شد بنا بر رفاقت ما هر ازگاهی دراین نشست ها حضور می یافت.کم کم هوا عوض شد ورسید حادثه یازده سپتامبر.... من به افغانستان آمدم ودوستان ازجمله مهندس توریالی غیاثی سرکنسول وقت افغانستان درمشهد ومسوول کانون فرهنگی میهن ودوست خوبم حمید حسینی این نشست ها را ادامه دادند... پس از چند سالی به ایران رفتم وطبق معمول روزجمعه دفتر دردری... بروسان خبر شده بود وبا یک دوستش آمد ... با همان حس گرم وبروسانی اش آمدو خوش وبش کردیم وپرسیدم خانمت خوبه ، مرتضی خوبه... با خنده گفت وخنده ای که طعمش را خود بروسان میدانست.... مادرش دیگه با هم نیستیم، مرتضی پیش منه... وآخرین باری که بروسان را دیدم همان جمعه در مشهد ودفتر در دری بود.حالا تنها خبری که از بروسان دارم ، خبر تصادف ودرگذشت خود وهمسر ودخترش است. درفیس بوک عکسی از اورا روح الامین امینی گذاشته است. همین لحظه به عکس او نگاه میکنم،ذره ای غیر از بروسان نیست. بروسانی که رفیق ام بود وهرگز نمیتوانم حسی را که از دیدن عکسش دارم، باز گو کنم وهیچ کس واقعی تر از بروسان در عکس خود نیست وهیچ مرگ واقعی تر از مرگ بروسان نیست. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:27  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

مثلا ظاهر هویدا!

درافغانستان در هر زمین وزمینه ای هزار اما واگر وشاید وباید وجود دارد  ودرهمه چیز مقادیر هنگفتی لاف وپتاق به گفته  کابلی ها ضمیمه است .

دراینجا زندگی منطق خودرا دارد وهرکاری روش خودرا دارد و تنها این قوانین نانوشته ولی با ارزش را مامیدانیم که اینجا زندگی میکنیم.یکی  از این "موارد" لاف وپتاق است که البته این رویکرد درتمامی موارد " حیات اجتماعی" ما مردم صدق می کند ودر هرزمینه ای بنا به قول برنارد شاو ، به دنبال چیزی هستیم که کم داریم . مثلا ما اکثرا خوش داریم که بگوییم پنج هزار، شش هزار، دوزاده هزار سال تاریخ داریم ومقدار هرچه بالاتر باشد، ‌به تراست.

 مثلا ما خوش داریم که احساس کنیم درموسیقی، علم ،‌ادب ،مهربانی وخیلی چیزهای دیگر حرف اول را در دنیا میزنیم وخلاصه اینکه به روش خود که روشی شدیداً افغانی است از تاریخ و فرهنگ وهنر وباقی قضیایای سرزمین خود حمایت می کنیم.به قول آن نویسنده" مانیز مردمی هستیم " وبرای خود روش وقانون وقاعده  داریم واین طور نیست که مانند دیگر قبایل غیر مدنی دنیا حرکت کنیم بلکه در حیات سیاسی واجتماعی" خویش" حرکتی روشمند داریم وتنها فرق اش این است که این روشمندی ما، مدون ومکتوب نیست وفقط خود ما مردم میدانیم که از کدام قاعده درچه موسومی استفاده بهینه کنیم.

مثلا اگر به ما مردم کسی مراجعه کنید ودرمورد امری، کاری ، چیزی مشورت بخواهد، اگر ما با آن " کار" مخالف باشیم ، قطعا موافق می شویم وبرعکس اگر کسی کاری کرد که ما باآن موافق بودیم ولی از ما مشورت گرفته نشد، قاطعانه مخالفت می کنیم واین روش انحصاراً مربوط به ما است وهرکس دعوی کند ،‌دعوی آن باطل می باشد.

خلاصه اینکه ما با مسایل به روش خود برخورد میکنیم. این نوع برخورد ما یک دید کلان اجتماعی است که در هر عمل وامروکنش وحادثه اجتماعی بنا برقواعد ومنطق ویژه، خود برخورد میکند.

 باز هم مثلا یکی از کارهای دیگری که خوش داریم وشدیدا خوش داریم ، ‌انداختن گناه به شانه دیگری است واین کار یقینا برای ما  مقرون به صرفه تر است وما ضرری نمی کنیم .‌ به ویِژه اینکه کسی ومحلی ومنبعی مانند دولت ودولت ها ویا خارجی ها ویا داخلی ها ویا حزبی  مزبی چیزی باشد که ما مصروف کوبیدن آن باشیم درغیر آن زنده گی ما به کلی مختل وشاید هم منحل می شود.البته دولت ودولت ها وحزب ومزب های ما هم کاملا به روش خود وویژه سرزمین خود عمل میکنند.

 خلاصه اینکه همین روش باعث شده درطول تاریخ ما انقلاب وکودتا ومبارزه وغیره به راه بی اندازیم ونتیجه وماحصل این انقلابات ما نیز کلی ادبیات مقاومت بوده که برای نسل های بعدی ما می ماند والبته سرمایه ایست گران .البته با تاکید باید گفت که تنها سرمایه ای که برای ما می مانده همین" ادبیات" مقاومت بوده که مثالهای زنده ای درتاریخ دارد. مثلا ما ازجنگ افغان انگلیس معروف تنها این ترانه را داریم که البته سرمایه ای است عظیم. جنگ انگریز وافغان است بیا بچیم انگور بخور والخ...

ازکارهایی دیگری که ماشدیدا خوش داریم بزرگداشت از بزرگانی است که مهرا ویا قهرا دار فانی را وداع گفته اند آن وقت ما به آسانی می توانیم حجم عظمت از دست رفته را اندازه گیری کنیم و به گفته درس های آشپزی غلوهم به مقدار لازم هم اضافه می کنیم تا معجونی از کار دربیاید که فقط طعمش برای خود ما معنی دارد ویحتمل خواستنی است.

از عادت های دیگر ما که همه شمول هم هست این که ما انرژی خودرا تا آخرین لحظه نگاه میداریم وچون مقاومت تا آخرین لحظه از اصول اساسی وتاریخی ماست، بعد از اینکه دیگر هیچ اثری در دنیا نداشت وبنا بر طبع معنوی گرا... انرژی را به کار می اندازیم..  فرهنگیان هموطن ما به ویژه در افغانستان ودور دنیا مصروف سرزدن به صفحه فیس بوک خود اندو جدی ترین کارشان محکومیت دولت جناب کرزی ویا گذاشتن تصاویر غم انگیز از فقر درافغانستان ویا گذاشتن عکسی وویدیویی از طریق یوتوپ است  . واگر خیلی این کار جدی باشد می نویسند، ظاهر هویدا مرده است وهرگز کسی نمی نویسد که ظاهر هویدا زنده است وبسیار شدید زنده است وآنچنان زنده که هنوز میتوان این زنده – گی را در آهنگ تازه اش، درچهره جا افتاده وموی ومحاسن اندک سپیدش دید وشنید. ظاهر هویدایی که به یقین به این کژ سلیقگی با همان ظرافت طعنه میزند.آهنگ میخواند وزنده – گی را می ستای دومی سراید.

 شما درنظر بگیرید که کی انکار میکند که ظاهر هویدا بزرگی است که باید بزرگ داشته شود؟! هیچ کس. ولی کی کاری برای این بزرگ وبزرگی می کند تا دست کم یکبار به پایتخت پرابهت وجلال کشورش دعوت شود ودست کم در محفلی ورسانه ای دوباره خودرا در آیینه دیرینه مردم ببینند؟ هیچ کس.

به هر حال ما نیز مردمی هستیم والخ.... ببخشید که مثال ظاهر هویدا یک کمی طولانی شد.

 مثال های دیگر را خودتان اضافه کنید یا نکنید . من کا ردارم خداحافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:48  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

یاد بعضی نفرات زنده ام میدارد

 

هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است

تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی

مولانا

 حضرت جنید، حضرت محمدرفیع جنید،رفیع جان جنید، خداوند " ها"، خداوند کلمه، راوی تنهایی است واین تنهایی مرزی ندارد، سلطنت تنهایی ، سلطنت بی قلمرو تنهایی است.بی مرز، بی وطن، شروع می شود، گسترده می شود، یک تنهایی بزرگ می شود. این تنهایی  بزرگ، این بزرگ تنهایی .

امروز،زاد روز این بزرگی است یا این تنهایی؟! " ها" تنهایی مطلق است وتنهایی بدین معنی بالذات در"ها" است ودرخداوند کلمه، خداوند " ها"...

تنهایی ای که تن می رهاند ،رها می شود ودر قلمرو خود است. در کابل ،هرات، مشهد وامریکا وهیچ جا وهمه جای عالم،عالم خود است.عالمی که جان می گستراند و گسترنده ی تنهایی وبزرگی است.

درهر قلمروی سلطنت خودرا دارد. اشرافیتی که ازتن زدنی ها تن می پیراید وخویشتن خود است.کاشف تنهایی است. رسیدن به این تنهایی تن میخواهد ، هزارتن، هزارها تن می خواهد.

برای من در میانه این همه روزمره گی نوشتن به حضرت جنید ، به این می ماند که: گفت کز دریا برانگیزان غبار. حالا روبروی کلمه، روبروی خود می ایستی تا بنویسی از خود کلمه ، تا بنویسی که حال جهان احتمالاخوب است.ازکاروکردار وکارایی کلمه بگویی و" بگویی"...

این گفتن جان میخواهد .کلمه بارگاه بسته ای است. آیینه درآیینه سکوت، سکون،بی حرف، بی صدا،بی جنبشی درجهان نه، در برگی،نسیمی،.....هرچند به قول بیدل: توحرفی نذر لب کن تا دلی خالی کنم من هم/ که برخود همچو کوه از بی صدایی بار میگردم.

اینقدر خیال گفتن هست که گفت: هر سرموی مرا با تو هزاران کار است، اما کلمه دیر میکند، کلمه تاخیر دارد ،در جهان این سو ،جهان هرسو وهمه سوی ما،زمین وزمینه ای برای حلول وهبوط کلمه نیست،دراین جا وجهان سراز پا نمی شناسی اما نه آن گونه که گفت سرودستار ندانم که کدام اندازم.ترجمان این احوال کلمه است وکلمه در دست رس نیست. کلمه ای اگر هست نارس است ، نادسترس است

حالا اینجا شب است، آنجا که شما هستید روز است، همیشه همین طور است،این روز شما، این آفتاب داری ودرخشانی شما، خود مبارک است، خود آفتابی، آفتابی است.

از این گم گوشه ها، از این گم ها وگم شده ها در بلای جان چه بیاوریم، چه عطری،چه صدایی، چه هوایی که سزاوارآن جان، آن جهان باشد.........تنها امروزشعر نیما  یادم می آمد که: یاد بعضی نفرات زنده ام میدارد.

 نقیب آروین

هرات29 عقرب 1390

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:32  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

ما ملتی عاری از سلاح هسته ای وقند وفشار خون و39 میخواهیم.

اصولا این ترکیب روشنفکری را با ما چه کار ، ما که از " ته بنا" به گفته هراتی ها چندان متمایل به فکر نیستیم ،حالا چه این فکر روشن باشد ویا گونه ای دیگر.فکر در هر حد واندازه ومعیار ومقیاس ومتراژ آن، بردن مساله به درون ذهن ویا هر اندرونی دیگر آدمی است تا درآن کارگاه چرخشی وگردشی بکند واز این اندرونی متفکر چنانکه گفتیم با هرقد وقواره ای بیرون بیاید . دراین صورت ما باتعداد فکر، تنوع فکر وبه گفته امروزی تر تکثر فکر روبروایم...با کثرت جهان وروایت جهان از شیر شتر تا دیدار عرب وغیره ذالک روبرو ایم .

اما انگار به عکس چنین تصویر وتصوری در این سوها ودر سرزمین مادری وپدری ما، راه ورفتار ما نشان میدهد که همچنان مرغ یک لنگ دارد وچه بسا که این قضیه نیز بستگی به شرایط جوی دارد. همیشه نیز دراین جا ها مرغ یک لنگ ندارد. گاه شدیدا یک لنگ دارد وگاه دوهزار وپنجصد وبیست وپنج میلیون؛ هم اندازه تمامی جمعیت سرزمین پهناور ما افغانستان عزیز.

سری به فیس بوک بزنید تا معلوم ومشخص گردد که قضیه از چه قرار است. کاروکنش های ما مردم، وواکنش های ما در برابر رویدادهای جاریه روز، دراین عیان خانه مجازی فیس بوک، کاملا روشن ومبرهن قابل دسترسی وبررسی است. کمتر میتوانی استثنایی را قایل شوی. مثل اینکه همه بیکار نشسته اند پشت میزها منتظر یک رویداد... حامد کرزی! هورا.......شما درتمامی واکنش ها نسبت به هررویداد ،تفاوت واکنش هموطنان وهموندان ما را درحد تفاوت دو تخم مرغ می بینید که اصولا تفاوت شان این است که دو تا تخم مرغ اند .

بازتاب روان عمومی جامعه ما  در رسانه های ما پیدا است . میزگرد ها وتحلیل ها وکارشناسی رسانه ای ما هم از این دست است .شما یک کنترول تلویزیون در دست بگیرید وشبکه های تلویزیونی را ورق بزنید . همه مثل هم فکر میکنند وبه تعبیری دیگر همه مثل هم فکر نمی کنند.

مثلا همین لویه جرگه. این لویه جرگه گشایش یافت وکوچنی جرگه های تابعه اش نیز احتمالا با هر شماره کمیته ای فعال شد. رئیس جمهوری هنگام گشایش جرگه سخنرانی کرد. هنوز سخنان رئیس جمهوری تمام نشده بود که به مدد پخش زنده تلویزیون ملی، هموطنان هورا کشیده به میدان فیس بوک آمدند واز تمامی گفته های رئیس کشور تنها به برداشتی از" شیر "مورد نظر رئیس جمهوری بسنده کردند. از تمامی هیات وهیبت لویه جرگه هم، همه قضیه 39 را جدی تر از طرح کننده گان مطرح کردند وبا اداهای متفکرانه به این موضوع واکنش نشان دادند.

مساله این نیست که چه کسی درمورد سخنان رئیس جمهوری چه نظری دارد ویا اصولا نظر هموطن من درمورد قضیه 39 چیست؟ مساله این است که هم وطنان ما در بسیاری موارد نظری ندارند واگر نظری هم دارند، نوع رویکرد فکری وواکنش مدنی  شان چیزی نیست که تورا به دریافتی واضح از " تفکر" وواکنش طبیعی و صادقانه وضعیت برساند.

مثلا قضیه 39. واکنش ها از سایت بی بی سی گرفته تا بی شمار هموطنان فیس بوکی ما یک چیز بود، چقدر این مردم بی فرهنگ اند،چرا این 39 را جدی می گیرند.این نوع نگاه به توده ، رویکردی بسیار پوپولیستی وساده انگارانه است. این نگاه، نگاه  متفکرانه به جامعه وجامعه شناسی واسباب ووضعیت ها واقعیت های آن نیست."تافته های جدا بافته" اما مواجهه شان با رفتار جمعی، کاملا رفتاری عاقل اندر سفیه ویا نمود این رفتار است.

توده (ویا نماینده گان توده در لویه جرگه) براساس منطق عمومی به قضیه 39 برخورد کرده است. به ساده گی به جای 39 چهل وسپس چهل ویک آمده است.سالهاست در هرات هیچ مغازه ای شماره 39 ندارد وهیچ چیزی شماره 39 ندارد.معنی 39 را توده در درون باخود دارد. وقتی عدد 39 وگزینش این عدد اسباب مضحکه هموندان توده ای می شود،تاب آوردن دربرابر این قانون شکنی از توده بر نمی آید ، شاید از عزیزان صاحب نظر بر بیاید.

ارزش وضد ارزش توده چون در متن نظم درونی توده اتفاق می افتد، برای  یک سلسله عظیم قانون است وخیر وخلاص. حالا از این نوع رویکرد میتوان بی شمار مثال آورد. حتا جدی ترین روشنفکران ومتفکران واهالی تیوری در برابر انتظام واقعی وجاری دنیای درون توده ای، همواره بی اینکه توده واکنشی نشان بدهد ، خود از میدان به در رفته اند.

دراین قضیه  وقضایا اما گاه واکنش هموطنان ما همانند همان قضیه عریانی پادشاه است. گاه به خاطر همرنگی وچه بسا ناهمرنگی با جماعت به جای اینکه از متن واقعی جامعه صدا بلند کنیم به دامن اکت های متفکرانه در می غلطیم.اصلا متن واقعی جامعه به کنار، چرا حاصل تفکر درونی خودرا به صورت فرد ومشخص بروز نمیدهیم.همه ی نیمچه با سواد ها گفتند این جماعتی که 39 را جدی میگیرند، بی فرهنگ اند ،همه میگوییم احسنت! ما ملتی عاری از سلاح هسته ای وقند وفشار خون و39 میخواهیم.

مگر فرهنگ چیزی غیر از همین ارج نهی وارج ننهی توده به چیزی وامری وشی ای وحالتی است؟

حالا از این نوع رفتار وواکنش در تمامی مسایل وقضایای مربوط به افغانستان  وجود دارد. تا رئیس جمهوری چیزی میگوید واکنش های همسان در فیس بوک ومیزگرد وباقی مکان ها ...هجومی سرازیر می شود. مخصوصا اگر این نظر را داکتر سپنتا گفته باشد، مخالفت با او یک سنت اساسی است. اصولا  مخالفت با داکتر سپنتا از هر مخالفت دیگری مزه دار تر است.یک چیز دیگر است. خوبی اش هم این است که در قطار مخالفت با او ابتدا دوستان نزدیکش، سپس فرهیختگان وباسواد ها وسپس خلق خدا ردیف می شوند ، واصلا مهم نیست که داکتر همشهری ما چه گفته است.

اگر رئیس جمهوری میگوید ما شیر هستیم، ما همه میگوییم ما شیر نیستیم ولی معلوم هم نیست چه هستیم. اگر رئیس جمهوری ویا مخصوصا داکتر سپنتا گفت پاکستان دوست ماست، دشمن ماست، برادر ماست، ازماقوی تراست، ازماضعیف تر است، اصلا این نو به دوران رسیده کشوری نیست،  ....  درهمه حال ما یک نظر داریم. ما اصولا مخالفیم. وبا لباس مخالفت از دنیا خواهیم رفت. ودریک نتیجه گیری اخلاقی اینکه نه درمخالفت از فکر سربسته کار گرفته ایم ونه غیرآن به قول علما وطلبا!

 درپایان یکبار دیگر صحت وسلامتی شمارا آرزو برده وامیدوارم لباس عافیت به تن داشته باشید. کدورتی جز دوری شما نیست. نقیب آروین.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9:12  توسط نقیب آروین بادغیسی  |